ماجرای تولد شگفت انگیز ناصرالدین شاه در روستای کهنموی اسکو


كهنموي اسكو

محل تولد ناصرالدين شاه قاجار می‌باشد  ؟!

 

 

روزگار است اين كه گه عزت دهد گه خوار دارد

 

چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد !

 (( قائم مقام فراهاني ))

در مورد محل تولد ناصرالدين شاه قاجار در ميان مردم و مورخين نظريه هاي مختلف و متفاوتي وجود دارد . نظريه اول اين است كه مردم اسكو و اهالي خود كهنمو بر اين باورند كه بعلت شيوع بيماري وبا ملكه قاجار يعني مادر ناصرالدين شاه به روستاي كهنمو اسكو منتقل ميگردد و ناصرالدين شاه در آنجا متولد ميگردد. اما نظريه دوم اين است كه ميگويند خانواده سلطنتي براي گردش و تفريح به باغات با صفاي كهنمو آمده بودند كه اين اتفاق رخ ميدهد! كه در اين هنگام درد زايمان وي شروع شده و او در همان جا وضع حمل ميكند. اما بعلت نقص عيب داشتن نوزاد هنگام تولد ، طفل ملكه را با يك نوزاد سالم تازه تولد يافته از اهالي كهنمو عوض ميكنند كه اين نوزاد روستائي عاقبت به تخت شاهي قاجاريه دست پيدا نموده بعدها همان ناصرالدين شاه قاجار ميشود ! و به قول پير مردان روستا همان طفل روستائي بنام « نصرالدين » از بدو تولد شانس يارش شده و عاقبت تاج شاهي بر سر ميگذارد و طفل خاندان شاهي با آن وضع نابسامان، گوسفند چران روستا ميگردد !

« موقعيت جغرافيائي كهنمو »

قبل از پرداختن به موضوع اصلي ذكر شده در بالا ، لازم ديده شد كه جهت شناختن محل مورد نظر مختصر اشاره اي به موقعيت جغرافيائي و بعضي از آثار و ابنيه روستاي كهنمو داشته باشيم .

همانطوري كه در قسمت روستاي اسفنجان توضيح داده شده ، دهستان سهند يكي از معروفترين 5 دهستان شهرستان اسكو ميباشد كه در جنوب آن و در دامنه كوه سهند واقع گرديده است . اين منطقه كاملا" كوهستاني بوده و داراي آب و هواي سرد و يا معتدل كوهستاني است و شامل روستاهاي مشهور اسفنجان -  اسكندان – آستاري ( عنصرود ) – كندوان –  « كهنمو » و مزارع اسكو ميباشد .روستاي مورد نظر ما كهنمو درست در مسير جاده آسفالته كندوان و در فاصله چند كيلومتر به كندوان ، يك راه سراشيبي كوتاه آسفالته در سمت راست جاده به داخل روستا منتهي ميگردد ، اين روستا نيز در جنوب غربي شهرستان تبريز  و در جنوب شهر اسكو  در يك منطقه كوهستاني  در داخل دره اي سرسبز كه از مسير كندوان به خوبي مشاهده ميگردد قرار گرفته است.لازم به ذكر است كه مسافت اسكو  - كندوان 21 كيلومتر ميباشد . 

 « عمارت يا مولودگاه »

در روستاي كهنمو محلي وجود دارد كه همة اهالي آن مكان را كه در كنار رودخانه قرار گرفته است بالاتفاق محل تولد ناصرالدين شاه قاجار ميدانند و همان مكان در ميان مردم به اسم  « عمارت يا مولدگاه » و باغ اطراف آن نيز به « باغ عمارت » مشهور و معروف ميباشد . اين مكانها اكنون وجود نداشته و باغ ذكر شده نيز به قسمت هاي كوچك تقسيم و در ماليكت بعضي از اهالي روستا ميباشد !

 در بازديدي كه از اين محل داشتيم هنوز هم آثار ديواره هاي آجري به جاي مانده از« عمارت » و همچنين آثاري از يك « آسياب آبي » كاملا" ويران شده كه به « تنديره دَييرماني »   ( آسيابي به شكل تنور ) كه هنوز آب آن از بالاي تپه سرازير است، به چشم ميخورد . هنگامي كه پاي صحبت پيرمردان تقريباً بيش از 100 ساله روستا  نشستيم . ايشان اظهار ميداشتند كه در كودكي براي بازي به آن عمارت كه ساختمان مجلل شش ضلعي كه داراي يك گنبد زيبا هم بود ، ميرفتند و در زير همين عمارت تعدادي مجراي عبور آب وجود داشت كه اهالي آن را « سو كوره سي » ( كوره آب ) مينامند . يكي از اين پيرمردان (حاج علي اكبر انوري - حاج داوود نجاتي -(  روز جمعه 1381/5/18)

چنين تعريف ميكرد : من كودكي را كه از يك دست و پا ناقص بود ميگفتند پسر شاه است كه با يك پسر سالم اين روستا عوض كرده بودند به چشم خود ديده بودم . اين پسر با توجه به نقص عيب داشتن چنان مهارتي داشت كه با ساير بچه هاي هم سن و سال خود جهت سنگ پرت كردن به درختان بزرگ گردو شرط بندي ميكرد و او با يك استعداد بي نظير سنگ را با پاي خود بهتر از افراد سالم به هدفي كه در بالاي درخت تعيين كرده بودند نشانه رفته و درست به هدف ميزد !

لازم به ذكر است ، اهالي در نقل اين داستان متفق القول بوده ،ولي از چگونگي و از اصل و نسب آن كودك روستائي كه به جاي فرزند شاه جايگزين ميگردد كسي آگاهي و اطلاع چنداني ندارد .

 در مورد چگونگي سرنوشت مولود گاه يا عمارت چنين اظهار نظر ميكردند :

« بعد از پايان سلطنت قاجاريه و وقفعه اي كه ما بين قاجاريه و آغاز سلطنت رضا شاه پهلوي به وجود ميآيد و از آنجائي كه كهنمو محل استراحت و در واقع منطقة گردشگري و اوتراق قاجاريه بود و همين عمارت به خاطر آسايش و اقامتگاه افراد دربار قاجار بنا شده بود اما بعد از پايان سلطنت قاجاريه و وقفعه اي كه ما بين قاجاريه و تشكيل شاهنشاهي پهلوي توسط رضا خان مير پنج سواد كوهي بوجود ميآيد و از آنجائي كه محل جولان رضا خان  در ساير نقاط كشور بود اين محل به دست فراموشي سپرده شده و در اثر مرور زمان توسط بعضي از اهالي روستا ساختمان عمارت تخريب و آجرهاي پخته مربعي شكل آن جهت استفاده در جلو سردر بعضي از منازل بكار ميرود ! »

  « كيران حامام » يا « حمام قديمي در دل كوه »

تقريباً در شمال شرق روستا در كنار رودخانه اصلي كه از وسط كهنمو عبور ميكند در دامنه تپه كه قبلاً در آن آسياب آبي نيز وجود داشت آثار باقي مانده حمامي در دل كوه نظر هر بينندة مشتاق را به خود جلب ميكند . اين حمام كه آثار باستاني كنده كاري شده زيبا و با ارزش تاريخي روستاي كهنمو ميباشد كه متأسفانه به دست فراموشي سپرده شده است ! لازم به ذكر است كه به گفته پيرمردان روستا ، بيش از 7 آسياب آبي در كهنمو وجود داشته است .

اهالي ميگويند : بيش از 150 سال است كه اين حمام از كار افتاده و از آن تاريخ جهت استحمام مورد استفاده قرار نگرفته است .

 اگر كمي در تاريخ استفاده اين حمام دقت داشته باشيم ميبينيم كه اين حمام در دوران قاجاريه توسط اهالي ساخته شده و مورد استفاده شخصيت هاي دربار قاجار قرار ميگرفته است . و كاملاً با ساختمان« عمارت يا مولودگاه » با« هفت آسياب آبي » و آب مورد استفاده آنها كه در آنزمان بخوبي جريان داشت در ارتباط بوده است . اين حمام مثل حمام كران كندوان از سبك معماري خوبي برخوردار ميباشد و توسط مردان يا بقول معروف با پتك و قلم  « فرهادان گمنام تاريخ » با شگرد و هنر قابل تحسين در دل صخره سخت كوه كنده كاري و با ظرافت خاص به يك حمام عالي تبديل گشته است . اين حمام مثل ساير حمام هاي قديمي داراي محلي بنام   « تولانبارخانا »  ( آتشكده ) جهت گرم كردن آب سرد بوده و جريان آب سرد و گرم توسط لوله هاي سفالي كه با هنرمندي شگفت انگيزي به صورت لوله هاي سه جداره تو در تو در دل ديوارهاي حمام لوله كشي شده و آثار اين لوله هاي سفالي كه به شكل سه سفال داخل هم ميباشند در ديوار داخلي حمام هنوز هم به چشم ميخورد . علت قرار دادن سه سفال بعنوان لوله در داخل هم يكي جهت جلوگيري از نشت آب به ديواره حمام بوده و دومي جهت جلوگيري از سرد شدن آب گرم و برعكس جلوگيري از گرم شدن آب سرد بوده است .

اين حمام نيز مثل ساير حمام هاي قديمي داراي قسمت رخت كن و قسمت خان نشين بود كه در روزهاي مخصوص جهت استفاده افراد و خانواده حكومتي يا بزرگان سر سپرده در روستا از طرف مأمورين و افراد دولتي مستقر در محل قورق  ( محاصره ) ميشده است و ورود ساير افراد معمولي در چنين روزي قدغن بوده است .

در قسمت ورودي يعني در جلو نماي حمام نوعي آجر پخته چهار ضلعي بكار رفته است كه باز همان آجر هاي ساختمان عمارت يا مولودگاه ميباشد كه از آن محل به اينجا انتقال داده شده و جهت زيبائي يا محكم كاري در نماي حمام بكار رفته است و حالا هم آن قسمت همچنان موجود ميباشد . لازم به توضيح است كه اين آجرها با معماري بناي حمام در داخل صخره ارتباطي ندارد بلكه در زمانهاي بعدي كه ورودي يا نماي حمام تخريب شده در آن بكار رفته است .           

متأسفانه اين حمام نيز مثل ساير آثار باستاني با ارزش منطقه شناسائي و بررسي و محافظت نشده و به مرور زمان به سرنوشت ساير مكانها و ابنيه ويران شده دچار گرديده است و اكنون اين حمام بعنوان انبار علوفه دام مورد استفاده قرار ميگيرد !

« قدمگاه »

از ديگر آثار موجود در كهنمو سنگ مرمر كوچكي است كه اهالي آن را « قدمگاه » مينامند كه در مسجد جامع روستا در سمت راست منبر مسجد بر ديوار نصب گرديده است كه گودي آن تقريباً به ظاهر نشاني از اثر يا رد پاي يك انسان را دارد . اهالي اين سنگ را مقدس پنداشته و در باره آن چنين اظهار نظر ميكنند :

« در ايام قديم هنگام ساخت مسجد موقعي كه ميخواستند ستون اصلي و بزرگ مسجد ( سينال ) را بطور افقي بر سقف جا دهند در اثر سنگين بودن آن كارگران و اهالي هر كاري كرده اند موفقيتي در اين كار حاصل نشده تا اينكه يك نفر سيد به كمك آنان آمده و ستون مورد نظر به آساني در محل مورد نظر قرار گرفته است. زماني كه خواسته اند از اين سيد تشكر و قدرداني كنند ولي اثري از او نيافته اند ولي با كمال تعجب رد پاي او را در سنگ مرمري مشاهده  كرده اند. اين سنگ مرمر كوچك در بين اهالي به« قدمگاه » معروف ميباشد .

« حياط آقا » و« حاجي خانم »

در ايام گذشته در روستاي كهنمو حيات با شكوه و مجللي وجود داشت كه به« آغا حياطي»  مشهور بود كه باز متأسفانه آن محل به كلي تخريب و اكنون منزل و مكان ديگري جايگزين آن گرديده است ولي هنوز هم آن مكان به همان نام شهرت دارد .اهالي اين خانه را مختص به زني ميدانند كه به علت عظمت و بزرگي مقامش در آن زندگي ميكرد. جالب توجه اين است كه اهالي روستا عقيده دارند روستاي كهنمو در ماليكت يك نفر خانم بود كه او را « حاجي خانم » مينامند و جاليتر از آن ، اهالي روستا همه ساله هنگام تحويل سال نو جهت شادي روح « حاجي خانم » براي آن حمد و سوره ميخوانند و اين حمد و سوره به نام « حمد و سوره حاجي خانم » معروف ميباشد .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تشكر از آقايان : علي صفوي كهنموئي و اصغر زارع كهنموئي كه در اين سفر در جمع آوري اطلاعات بنده را همراهي و راهنمائي نمودند . ( 18/5/1381 )

 

 ماجراي شگفت انگيز تولد ناصرالدين شاه قاجار؟!

 عبرتله باخ اي كؤنلوم بـو عالمـه گل بير آن

 

أيـــــوان مــــدائينـــي آيينـة عـبرت سان

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 بيز عدل سرايي كن ظلم ايله خراب اولدوق

 

ظاليم لر اولان قصره گؤر نئيله يه جـك دوران ؟ !

( نجار علي اوغلو ابراهيم ( خاقاني شيرواني1199-1129م )

اما در اينجا بهتر است نگاهي بر يادداشت هاي اوراق تاريخ داشته باشيم .جهت درك بهتر اين جريان عجيب و پر ماجرا مصلحت در اين ديديم كه اين واقعه را به طور احتصار از اول ماجرا به رشته تحرير در آوريم تا خوانندگان عزيز از چگونگي امر مطلع گردند.

ملك جهان دختر امير قاسمخان قاآنلو و همسر محمد ميرزا فرزند عباس ميرزاي نايب السلطنه ميباشد كه دوازده سال بود صاحب فرزند پسر نميشد . در اين گيرو دار در ماه صفر  سال 1247 هجري قمري مطابق با تير ماه 1210 شمسي شاه و نايب السلطنه و شوهرش محمد ميرزا و تمام شاهزادگان و بزرگان ايران و تمام  اقوام پدري و مادري چشم به تولد ديگر ملك جهان دوخته بودند. و همه مصمم بودند كه ملك جهان اين دفعه حتماً بايد فرزند پسر بدنيا بياورد وگر نه به خاطر حفظ تخت و تاج شاهي شوهرش او را طلاق خواهد داد ، و اين شكست و سر افكندگي بزرگي براي خانواده و طايفه قاآنلو قاجار بشمار ميآمد. خلاصه اينكه شوهرش محمد ميرزا هنگام عزيمت به خراسان براي همسر خود خط و نشان كشيده بود كه اگر اين دفعه نيز دختر بدنيا بياورد واي به حالش . در حقيقت دولت و اقبال و نكبت و حيثيت خانواده شاهي بسته به زايمان ملك جهان بود .

عيسي خان پسر امير قاسمخان و برادر ملك جهان با آگاهي از اين موضوع با تدبير و سياست و با نقشه قبلي و حساب شده از پيش ميخواهد هم بداد خواهر خود برسد و هم خانواده خود را از اين نكبت و خواري نجات دهد . چون با خارج شدن خواهر خود از خانواده شاهي ، تمامي افراد طايفه اميرقاسمخان بخصوص خود عيسي خان از گردونه سياست دربار قاجاريه به خودي خود طرد ميشدند و عيسي خان كسي نبود كه اين امتياز را مفت و مجاني از دست بدهد . لذا نقشه تعويض طفل را با همكاري ماماي شهر بخوبي طراحي نموده بود و به خواهر خود ملك جهان چنين وانمود كرده بود كه من با ماما و رمالها و فالگيرهاي ايران و هندوستان صحبت كرده ام و همه گفته اند كه اين دفعه نوزاد ، پسر بدنيا خواهد آمد بشرطي كه تو هم بدون چون و چرا به حرف من گوش كني و در ثاني اگر زايمان تو در تبريز و ساير جاها باشد طفل دختر خواهد شد و فقط در روستاي كهنموي اسكو است كه در آنجا حتماً پسر بدنيا خواهي آورد !

ملك جهان نسبت به تصميم برادر خود اعتراض كرده و ميگويد : با اين شكم و با اين وضع نابسامان من و آنهم بدون اجازه محمد ميرزا و يا برادرانش كه الان در تبريز نيستند من چگونه ميتوانم از شهر خارج شوم !عيسي خان براي قانع نمودن خواهر خود ميگويد : در ايوان با صفاي باغ بهشت تبريز

( از بناهاي معروف عباس ميرزاي نايب السلطنه و از بهترين باغ هاي بهشت آساي ايران بشمار ميرفت ) نشستي و از بيرون شهر خبر نداري ! طاعوني كه پارسال نصف مردم شهر را هلاك نمود و تمام شاهزادگان و بزرگان حتي خود عباس ميرزا نايب السلطنه را با تمام اهل خانواده مجبور به فرار كرد باز برگشته و ميگويند به صوفيان رسيده است . دو روز است اوضاع و احوال شهر بهم خورده و هر كس توان فرار دارد از شهر خارج ميشود تا جان خود و خانواده خود را نجات دهد. البته در جائي كه همه از شهر ميگريزند اگر تو هم به چهار فرسخي بروي كسي براي تو ايرادي نخواهد گرفت و در اين قبيل مواقع كه جان ملكه اي با شرايط تو در خطر باشد احتياجي به كسب اجازه نيست ! و اين شايعي بود كه ساخته و پرداخته خود عيسي خان بود تا بدين طريق خواهر خود را براي خروج از تبريز راضي و قانع سازد .

عيسي خان بدين صورت ترتيب حركت و انتقال بي سرو صداي ملك جهان را به طرف روستاي كهنموي اسكو تدارك ميبيند و ملك جهان را با يك دايه و يكي دو كنيز محرم و يك خواجه محرم راز بنام آقا جمال را راهي كهنموي اسكو كرده بلافاصله پس از حركت در اطراف كهنمو بر سر راه ها مأموران ويژه قرار ميدهد تا از رفت و آمد مردم از روستا به شهر و بالعكس جلوگيري بعمل آيد تا به اصطلاح مبادا كسي ميكروب طاعون را به كهنمو انتقال دهد !

خبر بازگشت طاعون مهيب و هولناك به قدري مردم را به خود مشغول نموده بود كه اصلاً كسي نميخواست در پي تحقيق ماجرا برآيد و صحبت از صحت و درستي خبر را به دست آورد. در حقيقت كمترين اثري از طاعون نبود و اين خبري بود كه عيسي خان در شهر منتشر كرده بود تا همه را به خود مشغول كرده و نقشه اي را كه در سر داشت اجرا كند. بر اثر تلقينات عيسي خان بعضي از شاهزادگان نيز فرار را بر قرار ترجيح داده بودند و به همين جهت بود كه اعزام ناگهاني ملك جهان زوجه وليعهد آينده تعجبي در خاندان شاهي بوجود نياورد و همه آنرا حمل بر ترس از طاعون نمودند و ايراد نگرفتند.

صبح روز شنبه پنجم ماه صفر 1247 برابر با 24 تير ماه 1210 شمسي شاهزاده فريدون ميرزا پسر پنجم عباس ميرزاي نايب السلطنه از طرف پدرش نيابتاً به حكومت آذربايجان منصوب شده بود، وارد تبريز ميشود.

بعد از عبور كاروان فريدون ميرزا ، در خلوت كوچه ها مرد دهاتي با سر و پاي برهنه و سر تراشيده و قيافه وحشتناك ، الاغي را كه يك زن چادر بسر بر آن سوار بود به جلو ميراند. سيد دهاتي از مردم نشاني كاروانسراي سرابي ها را گرفته و داخل كاروانسرا ميشود. صاحب كاروانسرا با ديدن حال پريشان و ژوليده مسافران تازه وارد، ميگويد : كاروانسراي ما براي توقف زن و بچه مناسب نيست، اينجا فقط سوارهاي سرابي منزل ميكنند ! اما سيد دهاتي پي در پي آه و زاري سر داده ميگفت غريبم و هيچكس را ندارم . بالاخره بر اثر ترحم صاحب كاروانسرا سيد باقر بنا در بالا خانه كاروانسرا منزل ميكند . در اين هنگام صداي ناله زن سيد بلند ميشود و سيد سراسيمه سراغ ماما را از صاحب كاروانسرا ميپرسد و او خانه مامائي بنام سكينه ماما را به او نشان ميدهد .

بعد از كمي سكينه ماما وارد كاروانسرا ميشود ، سيد شروع به عجز و التماس ميكند و در اين شهر غريبم و هيچ جا و هيچ كس را نميشناسم، ميگويد . سكينه همينكه اين جمله آخري را از سيد باقر بنا ميشنود به فكر فرو ميرود و با خود ميگويد شايد اين همان است كه عيسي خان از من خواسته است ! و با تدبير و حوصله خاص مشتاق كمك به همسر سيد باقر ميشود.

سكينه همراه دست يار خود كه خاله اش بود به بالين معصومه زن سيد ميرسند و به فاصله نيم ساعت همسر سيد وضع حمل كرده و يك نوزاد پسر چاق بدنيا ميآورد . اما معصومه از فرط درد زايمان در هنگام وضع حمل در حال بيهوشي فارغ ميشود و از وجود تولد پسر يا دختر اطلاع كافي پيدا نميكند، و چون كمترين امكاناتي براي نوزاد تهيه نديده بود يعني در حقيقت بعلت فقر چيزي در بساط نداشت .در اين فاصله سكينه ماما با تجربه اي كه داشت طفل را در پارچه اي پيچيده و نوزاد را روبروي چشمهاي خود گرفته و در دلش ميگويد :

- قربان حكمت خدا بروم ملك جهان عروس وليعهد ثاني دوازده سال است كه آرزوي چنين پسري را دارد و خدا نميدهد !  اين نوزاد جايش آغوش ملك جهان است نه در كنار سيد گدا و زنش ! شايد هم اين كودك روزي به تخت سلطنت ايران جلوس كند !

خلاصه فرستاده عيسي خان همراه با كيسه پول به سراغ سكينه ماما در كاروانسرا آمده و سكينه ماما به سيد ميگويد : زن و شوهر محترم و ثروتمندي در اين شهر هستند كه اولاد ندارند و به من سفارش كرده اند كه اگر كسي پيدا شود كه كودك خود را به آنها بدهد به فرزندي خود قبول ميكنند و بعد كيسه پول را به سيدي كه تا آن روز آن مقدار پول نديده بود نشان ميدهد و سيد با ديدن پول رضايت خود را اعلام داشته ، اما با تعجب زن بي هوش خود را نشان ميدهد ، كه آيا او نيز راضي خواهد شد ؟

 سكينه پيشنهاد دوم خود را مطرح ميكند مبني بر اينكه : زن و شوهر ديگري هستند متشخص و گرانمايه ، اما خانم از وجود فرزند پسر محروم ميباشد كه او نيز امشب فارغ خواهد شد . بچه ترا با خود ميبرم اگر نوزاد دختر بود با پسر تو عوض ميكنم و دختر را براي تو مي آورم در واقع براي شما هم فرقي نميكند .

عيسي خان در منزل بي صبرانه منتظر سكينه ماما بود و عاقبت سكينه نوزاد را از زير چادر بيرون مياورد . عيسي خان به سكينه ميگويد : از كهنمو خبر آورده اند كه ملك جهان دردش شدت گرفته و امشب فارغ خواهد شد. بايد فوراً به كهنمو بروي تا يك ساعت از شب گذشته به آنجا برسي و ترتيب كار را بدهي !

 يكساعت از شب يكشنبه ششم صفر 1247 گذشته بود كه سكينه به اتفاق خاله اش وارد كهنمو شده و با راهنمائي خواجه وارد حياط اندروني كه ملك جهان در آن اقامت داشت، داخل ميشود و يك راست به اتاق مخصوص خود كه قبلاً حاظر كرده بودند داخل ميشود و بقچه محتواي بچه سيد را كه در بغل خاله بود تحويل گرفته و در صندوقخانه ( پستو ) نوزاد را لخت كرده و فقط پارچه اي روي كودك ميكشد و بيرون ميايد !

در اين هنگام به سكينه خبر ميدهند كه درد زائو شدت يافته و فريادش بلند شده است . سكينه با ديدن اين وضع دستوراتي به كلفتها ميدهد و همه آنها را فرا ميخواند و بعد با صداي بلند و خشن خطاب به آنها ميگويد : عيسي خان فرموده است كه در حين زايمان هيچكس نبايد اطراف زائو باشند چون ميترسد مبادا بازخانم را جادوئي بكنند ! بدين ترتيب بجز وردستش يعني خاله اش كسي در اتاق نماند .

ناگهان ملك جهان درد شديد را در خود احساس كرد و بعد از كمي گريه نوزاد در فضاي اتاق طنين انداز ميشود . در اين ميان ملك جهان با تمام بي حالي و ناتواني كه تقريباً در حال بي هوشي بود گوشش به نداي سكينه بود زيرا او بهتر ميدانست كه ماما اولين كسي است كه از جنسيت نوازد آگاه ميشود . و در آن زمان رسم بر اين بود كه هنگام تولد پسر با صداي بلند ميگفتند : « يا محمد » و اگر نوزاد دختر بود ميگفتند : « يا فاطمه » . سكينه بلافاصله بعد از فارغ شدن ملك جهان فوراً به جاي « يا فاطمه » فرياد بر آورد :« يا محمد »

و بدين ترتيب با عجله بدون اينكه ملك جهان از دختر يا پسر بودن فرزندش آگاه شود ، سكينه با همدستي خاله اش نوزاد را به داخل صندوقخانه برده و سراسيمه طفل سيد باقر بنا را آورده و پي در پي به ملك جهان تهنيت و تبريك ميگويد !

لحظه اي بعد ملك جهان در رختخواب تبسم نموده و بچه سيد باقر بنا را به جاي فرزند محمد ميرزا و وليعهد آيندة ايران به آغوش ميگيرد !

بالاخره ساعتي كه اعضاء خاندان سلطنتي و جمعي از شاهزادگان و بزرگان قاجاريه و گروهي از دوشيزگان خوانين قاآنلو كه هر يك به منظوري در انتظار آن بودند و به اقتضاي خود آرزوي پسر يا دختري براي وليعهد ثاني ميكردند فرا رسيده بود و سه ساعت از شب گذشته، در يكشنبه ششم صفر برابر با 24 تير ماه 1210 شمسي صداي اذان بي موقع مؤذن روستاي كهنمو كه براي سهولت زايمان ملك جهان اذان ميگفت خفتگان را از خواب بيدار نمود . در ايام قديم در حين زايمان زنان از بالاي مناره اذان گفته ميشد .

در اينجا بايد ياد آور شد كه ملك جهان از نقشه اي كه برادرش عيسي خان براي عوض كردن نوزاد كشيده بود تا حدي خبر داشت . ملك جهان در حين وضع حمل با دردهاي شديدي كه تحمل مينود تمام هوش و حواسش متوجه پشت سر خود بود و كاملاً از تعويض نوزاد آگاه بود ! در اين موقع ملك جهان از اصل و نسب نوزاد ميپرسد و سكينه تمام ماجرا را براي او شرح ميدهد.

ملك جهان با ناراحتي ميگويد : معامله خوبي است ، دختر محمد ميرزاي وليعهد ثاني را با بچه يك گدا معاوضه ميكنند و صد سكه صاحبقراني هم پيشكش ميدهند  !

لازم به توضيح است كه به مناسبت سي ام سالگرد سلطنت فتحعليشاه قاجار سكه اي در ايران بنام « سكه فتحعليشاه خسرو صاحبقران » رايج شد اين سكه نقره را صاحبقراني ميگفتند. كه در اصطلاح محلي به آن « قيران » ميگفتند و حالا نيز گفته ميشود .

طبق دستور عيسي خان بعد از وضع حمل ، ملك جهان بايد در اولين فرصت به تبريز انتقال پيدا ميكرد و يك ساعت بعد از پخش خبر زايمان پسر توسط ملك جهان بار سفر براي حركت آماده شده بود .

در آن زمان كاروان تره بار و خواربار از نيمه هاي شب از روستاي كهنمو به جهت داد و ستد در شهر به راه مي افتاد و اين بهترين زمان براي اينچنين موقعيتي بود .

ملك جهان با آگاهي از سرنوشت مبهم و تاريك فرزند خود ، براي آخرين بار از سكينه ماما ميخواهد كه به والدين طفل سفارش كند كه حتماً نام كودك را « افسانه » بگذارند ! و بعد گوشواره هاي گرانبهاي خود را به سكينه داده و ميگويد اينها را به مادر كودك بده و بگو كه خانمي نذر كرده بود كه صاحب فرزند پسري شود و اينها را به دختر سيد ببخشد تا در شب عروسي به گوشش آويزان بكند .

و اينچنين داستان عجيب و شگفت انگيز افسانه قاجار در تاريخ ايران رقم ميخورد ! كودكي از خاندان شاهي به فرطه دربه دري و آوارگي و طفلي از محيط فقر و بدبختي در دربار شاهي به تخت و تاج سلطنتي دست پيدا ميكند !

در اين ميان ناگهان عيسي خان بر اثر يك تصادف كوچك اطلاعاتي در باره افشاي راز تعويض نوزادن توسط سكينه ماما بدست مياورد . نزديك به چهل روز از تولد ناصرالدين ميرزا گذشته بود كه در صبح يكي از روزهاي اواخر ربيع الاول 1247 هجري جارچي شهر خبر مهمي راجع به انداختن زني از پشت بام ارك به زمين به خاطر فحشا در صبح فردا همه مردم را به شگفت و حيرت وا ميدارد . در قديم زنهاي بدكاره را جهت مجازات مرگ از بام ارك به زمين مي انداختند ! و اين بار سكينه ماما به نام يك زن بدكاره بنام « ترلان » كه چندين بار توبه نموده ولي توبه خود را شكسته بود بايد مجازت ميشد يعني در حقيقت اين همان سكينه ماما بود كه به فرمان عيسي خان بدين طريق سر به نيست ميشد. چون به قول خودش مرده هيچوقت حرف نمي زند .

در اين ميان ملك جهان بخوبي ميدانست كه برادرش اين نقشه شوم را نسبت به افسانه و سيد و همسرش نيز تدارك ديده است. لذا به فكر خارج كردن آنها از تبريز مي افتند و در اين رابطه خواجه با وفاي خود آقا جمال را مأمور اين كار ميكند .

او ميخواست سيد را به مراغه يا مرند بفرستد ولي عاقبت خود سيد باقر اسكو را انتخاب ميكند زيرا در اسكو اقوام دوري داشت كه ميتوانست با آنها زندگي كند . بنا به دستور آقا جمال قرار ميشود كه به عنوان خريد باغاتي در اسكو چندي مقيم آنجا بشود. سيد ديگر آن سيد گدا نبود زيرا از معامله نوزاد به آب و نوائي رسيده بود و بدين ترتيب با جامه هاي فاخر و گران قيمت همراه زنش با اسبان گران قيمت و چهار قاطر بار و بنه وارد اسكو ميشوند .

كدخداي اسكو ( نامش معلوم نيست ) با شنيدن اين خبر كه سيدي جليل القدر وارد اسكو شده به پيشواز سيد ميرود. در اولين شب جمعه سيد در مسجد اسكو بالاي منبر ميرود و بدين طريق كار و بارش رونق پيدا ميكند . بعد از اتمام سخنراني هم ولايتي هاي سيد كه درمانده و بيچاره بودند اطراف سيد را جهت كمك ميگيرند و سيد به آنها وعده مساعدت ميدهد و به وعده خود نيز عمل ميكند .

در اين گير و دار پير زني بنام حوريه كه جواني خود را در اندرون نايب السلطنه به سر برده بود روزي در حمام اسكو گوشواره هائي را كه ملك جهان به زن سيد داده بود ميبيند و آنها را ميشناسد و بدين طريق پرده از روي ماجرا بر ميدارد . كدخدا از قضيه گوشواره ها خبردار شده و سيد و زن سيد را به جرم دزدي گوشوارههاي ملك جهان بازداشت ميكند تا تحويل دارالخلافه تبريز بدهد. آقا جمال يقين داشت كه اين راز بزرگ در پرده نخواهد ماند و شركاي جرم به بدترين وجهي تنبيه خواهند شد به خاطر همين زودتر از خود عيسي خان وارد عمل شده سيد را از دست كدخداي اسكو مي رهاند .

صبح زود وقت اذان فراشباشي عيسي خان به خانه كدخدا در اسكو ميرسد و با در دست  داشتن حكمي خواستار تحويل سيد و خانواده اش ميشود ! اما كدخدا بي خبر از همه جا مات و مبهوت ميماند و فراشباشي او را جهت جوابگوئي به شهر ميبرد .

در حضور عيسي خان در تبريزكدخداي بدبخت هر چه بيشتر قسم ميخورد به بد گماني عيسي خان افزوده ميشد و عاقبت دستور ميدهد كه كدخدا را به چوب ميبندند ولي چون نتيجه اي حاصل نميشود او را حبس ميكنند .

روزها ميگذشت و شاهزاده خانم « افسانه » قاجار دختر وليعهد ايران در آغوش معصومه زن سيد باقر بنا و « سيد ناصرالدين » پسر سيد باقر بنا در آغوش ملك جهان خانم زوجه وليعهد بزرگ ميشدند. روزي نميشد كه زن سيد براي پسر از دست رفته و ملك جهان براي دختر گم كرده خود آهي از دل نكشند و يادي از جگر گوشه هاي خود نكنند !

وليعهدي محمد ميرزا در تبريز و شادماني ملك جهان در اين شهر بيش از چهار ماه طول نكشيد. در اواخر جمادي الثاني 1250 خبر مرگ فتحعليشاه كه تمامي شاهزادگان در انتظار آن بودند به تبريز رسيد. اين خبر را 9 روزه از اصفهان به تبريز آوردند. قائم مقام فراهاني وزير با تدبير محمد ميرزا  بر حسب عهدي كه در حرم امام رضا (ع) با نايب السلطنه بسته بود، بر آن شده بود كه از هيچ فداكاري در راه سلطنت محمد ميرزا مضايقه نكند .

محمد ميرزا بر حسب اصرار قائم مقام روز هفتم رجب در تبريز به تخت سلطنت نشست و با وجود زمستان و يخبندان سخت آماده حركت به طرف تهران شد . و قرار شد كه ملك جهان نيز با ناصر الدين ميرزا  وليعهد آينده ، در تبريز بمانند و پس از استقرار شاه به تهران رهسپار شوند.

رسم سلاطين قاجار بر اين بود كه وليعهد خود را به حكومت آذربايجان ميفرستادند.

در سال 1263 هجري آصف الدوله دائي شاه كه با پسر خود حسن خان سالار در خراسان حكومت ميكردند با بهمن ميرزا برادر محمد شاه قرار گذاشته بودند كه آنها از خراسان و اين از آذربايجان سر به شورش بزنند .

حاجي ميرزا آقاسي صدر اعظم دربار با اطلاع از اين خبر موضوع را با شاه در ميان ميگذارد و براي شاه تفهيم ميكند، كه براي اينكه با يك تير دو نشان بزنيم بايد ناصر الدين ميرزا را با همان عنوان وليعهدي به حكومت آذربايجان بفرستيم . در آن هنگام ميرزا تقي خان ( بعدها امير كبير ) امير نظام شهر تبريز بود .

ملك جهان بعد از تاج گذاري شوهرش محمد ميرزا با لقب « مهد عليا » مشهور گرديد .

ناصرالدين ميرزا در سال 1263 پس از ورود به تبريز در اثر شايعاتي كه از اطرافيان خود نسبت به تعويض نوزادن شنيده بود در صدد كشف حقيقت بر مي آيد. و حتي خالة سكينه ماما را نيز كه هنوز زنده بود مأمور جستجو و تفحس ميكند ولي چيزي عايدش نميشود . در اين ميان خاله بيش از مأموران و جاسوسان ديگر از جزئيات ماجرا خبر داشت زيرا خودش شاهد و ناظر قسمت اصلي ماجرا بود . ولي از ترس جان خود لب به سخن باز نميكرد .

ناصرالدين ميرزا زماني كه فهميد فرستادگان سالار خان خاله را دزيده و به خراسان برده اند سخت انديشناك شد چون او توسط جاسوسان خود شنيده بود كه سالار تصميم گرفته به هر وسيله شده سيد باقر و افسانه را به دست آورد و سيد را در حضور علما و بزرگان وادار به اعتراف كند. تا بر همگان ثابت شود كه ناصرالدبن ميرزا فرزند محمد شاه نيست . به همين خاطر تصميم گرفته بود كه سيد باقر را به  نحوي كه كسي آگاه نشود دستگير و از تبريز به زندان مراغه يا اردبيل بفرستد. اما موفق نميشود.

در تمامي اين سالهاي پر ماجرا مادر افسانه يا همام ملك جهان ( مهد عليا ) بيكار ننشسته و هميشه سرنوشت و زندگي دختر خود را زير نظر داشت تا مبادا از طرف ناصرالدين شاه آسيبي به او برسد . در اين بحبوحه ميرزا تقي خان اميركبير كه صدرالعظمي شاه را بعهده داشت جهت حفظ تاج و تخت شاهي روزي پيشنهاد عجيبي را براي شاه عرضه ميكند كه خودش از عاقبت آن سخت بيمناك بود ! و آن پيشنهاد مبني بر اين بود كه مهد عليا ( مادر شاه ) به شئونات مقام سلطنت و مصالح مملكت لطمه ميزند و هيچوقت از كارهاي نارواي خود دست بر نميدارد .

شاه با تعجب از صدرالعظم ميپرسد بس چاره كار در چيست ؟

- مهد عليا عمرش را كرده و خوشي هاي دنيا را ديده ، ديگر بسش است !خلاصه اينكه بايدمهد عليا را با دست خود به ديار عدم بفرستيد! (افسانه قاجار – حمزه سردادور ، صفحه 439 ) و اين پيشنهاد اصلاً در خفا نماند و مهد عليا از طريق جاسوسان خود در قصر از كار توطئه امير كبير نسبت به او آگاه شد .

در اين مورد شاه نسبت مهد عليا كه آيا واقعاً او مادر خودش ميباشد يا نه شك و ترديد داشت و با خود ميگفت به هر حال بايد تأمل نمود. يقيين دارم كه دير يا زود حقايق روشن خواهد شد ولي واي به حال ميرزا تقي خان اتابك اگر دروغ گفته باشد!

(راجع به پيشنهاد ميرزا تقي خان امير كبير مبني بر كشتن مهد عليا و قبولي شاه ، به كتاب تاريخ زندگاني ميرزا تقي خان امير كبير تأليف حسين مكي رجوع شود)

محمد حسن خان اعتماد السلطنه نيز در كتاب « صدرالتواريخ » در صفحه 216 در اين مورد مينويسد :

« دربخانة مهد عليا ملجاء و پناهگاه مخالفان امير ميشود و خبرهاي مربوط به تحريكات وي مرتباً به گوش امير امير ميرسد تا جائي كه : اين كار بر نيرزا تقي خان بسي صعب و دشوار آمد . دو سه بار كراراً به حضور مبارك شاهانه عرض و جسارت كرد كه اعمال مهد عليا و ستر كبري مخل سلطنت اعليحضرت و منافي صدارت من است . تا ايشان هستند نميگذارند سلطنت قوام و ملت نظام بگيرد . بهتر آن است كه در وقت تفرج در باغ به بهانة گنجشك زدن تفنگي به دست بگيريد و آن آيت رحمت را بكشيد . آن وقت من در بيرون شهرت ميدهم كه تير خطا شده و به سينه مهد عليا در آمده است ! … »  ( از طاووس تا فرح – جاي پاي زن در مسير تاريخ معاصر ايران ) محمود طلوعي ص 79

ضمناً اين موضوع دوستعلي خان نوة دختري ناصرالدين شاه هم از قول خود ناصرالدين شاه نقل كرده و نوشته است .

ناصرالدين شاه ميگويد : … اين ماجرا در گوشة خلوت ديوانخانه بين من و امير گذشت ولي فردا كه نزد مادرم رفتم او اين مطلب را بدون ذكر نام گوينده با من در ميان نهاد و از اينكه چرا بدخواه را به سزا نرسانده ام گله كرد . آن روز هر چه انديشيدم ندانستم مادرم چگونه از اين موضوع اطلاع يافته است ، ولي بعدها با آشنائي به يسيت امير پي بردم كه آن روز چون او دانست نفسش در من نگرفته است جسورانه از راه ديگر در آمده و به وسيلة دستياران خويش در اندرون استادانه مطلب را به گوش مادرم رسانده است تا شايد در ميانه آتشي بيفروزد و رشتة الفت ما را بسوزد … ( رجال عصر ناصري – دوستعلي خان معير الممالك – ص 235 )

يك سال از سلطنت شاه جوان نگذشته بود كه سالار خان فرزند آصف الدوله در خراسان بر عليه حكومت علم طغيان بر افراشت و در اين زمان بود كه افسانه به آنجا گريخته و بعد از ملحق شدن به اردوي سالارخان با پسر سالار بنام اسلان خان ازدواج ميكند .

ناصرالدين شاه با تدبير وزير خود ميرزا تقي خان اتابك موفق به سركوب اين شورش شده و در اين آشفتگي سالار خان به همراه برادرش محمد علي خان و پسرش اسلان خان دستگير شده و بنا به حكم سلطنتي در روز سه شنبه 17 جمادي الثاني 1265 هجري سر از بدنشان جدا ميگردد.

به خاطر همين كشتار، افسانه تصميم گرفته بود كه قصاص شوهرش را از ناصرالدين شاه بگيرد. و اين فرصت روزي به افسانه دست داد كه شاه مشغول زيارت در « شاه عبدالعظيم » بود و افسانه كه در سپاه سالار خان و به همراه اسلان خان هميشه مثل يك مرد در حال جنگ بوده و به رمز و روموز ادوات جنگي و طرز استفاده آنها بخوبي آشنائي داشت زير چادر خود طپانچه اي را بدست داشت و انگشتش روي ماشه آماده شليك به طرف شاه بود . همين كه هدف درست در تير رس قرار گرفت خواست ماشه را فشار دهد ولي در اين هنگام يكي از پشت مانع انجام اين كار شد و در آن موقع حساس ، صداي گريه و ناله معصومه مادر ناصرالدين ميرزا كه با دست خود محكم به دست افسانه چسبيده بود و خواهش و التماس مينمود افسانه را به خود آورد .

- افسانه قربانت بروم  چه ميكني ؟ محض رضاي خدا دست نگهدار اگر به خودت رحم نميكني به ما رحم كن آخه اين فرزند ما است چگونه راضي ميشوي داغش را به دلم بگذاري !

و بدين شكل ناصرالدين شاه قاجار از اولين ترور مسلحانه جان سالم به در ميبرد .

سالها گذشت تا اينكه در سال 1287 هجري يعني تقريباً پس از بيست سال ناصرالدين ميرزا به مسافرت معروف عراق و زيارت عتبات عاليات رفت. در روز ورود به كربلاي فعلي كه هزاران نفر عرب و عجم مرد و زن براي تماشا در مسير شاه صف كشيده بودند چشم هاي تيز بين شاه در آن ازدحام به سيد پيري افتاد كه معلوم بود تمام توجهش به خدا است . سيد با قلب صاف « آيت الكرسي » ميخواند و به روي شاه ميدميد، آري اين پير مرد همان سيد باقر بنا بود كه مردم كربلا همه او را بخوبي ميشناختند .

مهد عليا يا همان مادر افسانه در روز دوم محرمانه به ديدن سيد و همسرش معصومه به خانه آنها رفت . مهد عليا جوياي حال افسانه ميشود و سيد در جواب ميگويد :

دختر شما پس از ورود به عراق يك سال با ما بود . همان روزها خبر رسيد كه والي بغداد از طرف دولت عثماني براي جنگ و جهاد با كفار داوطلب ميپذيرد. افسانه كه يك زن جنگجو در لباس مردانه بود اين خبر را به فال نيك گرفت و گيسوان خود را تراشيده و در لباس مردانه به بغداد كهنموي اسكو محل تولد ناصرالدين شاه رفت و جزو « غازيان » (جنگجويان ويژه عثماني )داوطلب نام نويسي كرده و به استانبول رفت تا چندين سال ارتباط ما بر قرار بود ولي اكنون از او خبري نيست .

در روزنامه هاي نظامي عثماني خبري بر اين عنوان چاپ شده بود كه يك جوان زيباي ايراني به نام امير اسلان خان كه جزو نيروهاي« غازيان » داوطلب در سر حد اروپائي عثماني با شجاعت و رشادت خود نام ايرانيان را سر بلند كرده و از طرف دولت عثماني درجه و نشان گرفته است .

شاه با دلائل و اطلاعاتي كه داشت ميدانست كه اين جوان، كسي نيست جز افسانه كه نام شوهر ناكام خود را به روي خود گذاشته است .

ناصرالدين شاه داراي ذوق شعري بود و در آن هنگام اشعاري را كه به مناسبت سفر به كربلا سروده بود براي سيد باقر يا در حقيقت براي پدر خودش ميخواند . و اينك دو بيت از آن سروده را در اينجا ذكر ميكنيم :

رفتم ز كربلا به سر مرقد علي        

                       « ناصر » چـه از نجف برسيد و بـه گريه گفت

 

ديدم كه بارگاه علي عرش اكبر است          

    هر صبح و شام چشم اميدم به اين در است

 

توضيح : تمامي مطالب قسمت « تولد شگفت انگيز ناصرالدين شاه قاجار »  از كتاب : افسانه قاجار – نوشته حمزه سردادور ، نشر علم – چاپ سوم سال 1375 اقتباس شده است .

عاقبت ناصرالدین شاه  قاجار !

و عاقبت خود ناصرالدين شاه قاجار نيز زماني كه آماده براي برگزاري جشنهاي پنجاهمين سالگرد سلطنتش كه قرار بود مصادف با روز تاج گذاري خود در 23 ذيقعده 1264 كه در تهران برگزار شده بود در 23 ذيقعده 1313 شركت كند دست انتقام امانش نداده و بساط اين مراسم كه قرار بود در روز شنبه 18 ذيقعده شروع شود اما بعللي روز جمعه 17 ذيقعده تا حدي روز اول هفته جشنها به حساب آمده  و در چنين روزي شاه جهت زيارت به مرقد حضرت عبدالعظيم رفته بود كه در داخل حرم مورد اثابت گلوله شخصي بنام « ميرزا رضاي كرماني » ميگردد و در همانجا او نيز جان خود را به دست اجل ميسپارد و كشته ميشود!-  

-تاريخ اجتماعي و اداري دوره قاجاريه – جلد اول – از آقا محمد خان تا ناصر الدين شاه – تأليف عبدالله مستوفي  صص 76 و 533 .

ماجراي شگفت انگيز زني كه موجب قتل ناصرالدين شاه گرديد !

« در باره تعداد زناني كه در طول شصت و شش سال زندگي شاه ، در عقد دائم يا صيغة او بوده اند ، در هيچ يك از منابع مربوط به دوران قاجاريه رقم قطعي و مشخصي ذكر نشده است . كمترين رقمي كه در بارة تعداد زنان حرمسراي او ذكر شده 85 نفر و بيشترين آن 700 نفر اشت . رقم هشتاد و پنج ، تعداد زناني است كه به موجب نوشتة دوستعلي خان معيرالممالك نوة دختري ناصرالدين شاه ، هنگام كشته شدن وي در حرمسرايش ميزيسته اند و رقم هفتصد را محمد حسن خان اعتماد السلطنه در يادداشتهاي ماه شعبان 1305 هجري قمري ، از قول اعتمادالحرم خواجه باشي شاه نقل كرده است . با وجود اين نام بيش از 55 زن از زنان عقدي يا صيغة ناصرالدين شاه در منابع مختلف مربوط به دورة قاجاريه ذكر نشده است ، كه ظاهراً زنان معتبر و مورد توجه او بوده اند .»

 - از طاووس تا فرح ( جاي پاي زن در مسير تاريخ معاصر ايران ) – محمود طلوعي – ص 124

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی

آمار بازدیدکنندگان سایت

844956
امروز
دیروز
هفته جاری
هفته گذشته
ماه جاری
ماه گذشته
بازدید کل
108
1328
108
839297
18856
23360
844956

آی‌پی شما: 54.156.67.164
امروز: یکشنبه، 02 مهر 1396 - ساعت: 04:07:48

تبلیغات (2)

تالار گفتمان آذر فروم

اینجا محل تبلیغ متنی شماست

اینجا محل تبلیغ متنی شماست

اینجا محل تبلیغ متنی شماست

اینجا محل تبلیغ متنی شماست

اینجا محل تبلیغ متنی شماست

پیوندها

درباره ما

وبسایت رسمی اسکو باخیش از سال 92 به نقد و بررسی در زمینه مطالب فرهنگی ، هنری ، تاریخ و ادبیات شروع به فعالیت کرده است.

مهدی عارفی (ایشیق) :

محقق - نویسنده - شاعر

سخنان بزرگان

امام على سلام الله علیه :
مَنْ حَسُنَتْ خَليقَتُهُ طابَتْ عِشْرَتُهُ؛

هر كس خوش اخلاق باشد، زندگى‏اش پاكيزه و گوارا مى‏گردد.